وقتي آدم تنهاست به اشياء بي جان دل مي بندد."روباني که به موهام بسته ام.آنقدر بالا پايين مي دوم که خودش از سرم بيفتد".تصوير مزرعه اي در سرم مي چرخد.ودهقاني ...

سافو بينا مي شود.از آتن پر آفتاب مي آيد.کنار دهقان مي نشيند.چند خطی برايش مي خواند.مگس ها هم مي آيند.اذيتش مي كنند.دوباره كور مي شود.ومي رود كه دوباره بميرد...

لحظه اي باز کردن دهان کافي ست تا ورود هوا شکاف لب های پوست کنده م را به درد آورد..

↓بيا!برام روی ميز اينو بنويس:«دخترک توی هواپيما/سر چون عروسکش رو بر گردوند/تا به من نگاه کند»...می خوام ابرا بدون ...بع بع کنن.بيا به م يه آسمون صورتی نشون بده.به م بگو :از صورت لا مصبم تعريف نکن.نيگا کن!يکی روی ديوار پشت پنجره يه چيزی نوشت و در رفت..

از اين لرزيدن کوفتی بين غم و چيزی شبيه شادی خسته م.مثل اينه که متوجه نباشم هيچ.مثل اينه که کک به شلوارم بيفته..

بيا بريم باقالی بخوريم.خج های کال گاز بزنيم..

دوست دارم دهانم رو گِل بگيرم...

 

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید