یأس ، بعد از ظهر تماشايی آن کوچه بود ؛ در مسير خالی و سنگين کاشان:پی زدن هر گام در مسيری مخالف:وقتی صدای بال های مگس در هوا پيچيد و دلم گرفت و همه چيز بس شد:وقتی صبوری در مدارا در درونم پهنه گرفت: "وقتی که ديگرهيچ کس به هيچ چيز نينديشيد ":"ونه به ترديد از سرانجام وجود خود ":وقتی که کلافه نبودم و دندانم افتاد و گفتم:برايم سه تا دندان بخريد ..وهمه خنديدند: وقتی پشيمانی هميشه گی از اشتباهاتی که کردم ، لحظه ای آرامش را به من بازنگرداند:آن شعرهايی که بالای پل ودرخيابان تمام شد ـ رفتند.گذشتند ـ و ديگر نديدمشان:جمعه ی ساعت پنج که کوچه ی زيتون نفسم را گرفت و تمام کوچه را با چشم بسته رفتم:وقتی که پسر بچه ی هميشهْ بالای پل ، سينه ی زمخت و شلوغ خيابان را با عضو مردانه ی کوچکش آبياری کرد..وگرفت خوابيد:وقتی که ندانستم.وقتی که ندانستم و نخواستم که بدانم...می دانی ترسا؟..حقيقت را در تنهايی و يا در هياهو بهتر می توانستيم/م ديد. ـ ساعت بزرگی ست که ضربه هاش را ديواری بلند مخفی می کند،واگر کوچک ، می آيد کنار يک ميز .آشنای ات می شود تا تو گوش خوبی شوی ـ :حقايق کوچک تنهايی ..حقايق کوچک هياهو ، ..هر دو در يک افق غرق و ذوب می شوند..اما آنچه که رنگ حقيقت دارد،رنگ تکرار نمی گيرد... ـ و در وسعت ياس که صبوری روح را در حاشیه می گيرد ، حتی ! ـ  ...

:هرگز از کاج تنهای پايين پنجره خسته نمی شوم

بر او هيچ وايی نيست

او می تواند تنها باشد

او مرد شادی است

او راست می گويد ...

/ 0 نظر / 4 بازدید