.....يشسف ذخقيشئ مششغث ئخخاششف.....

حرف هايي بود که ديگر نيست

حرف هايي نبود که هستند   

ديگر  

 بودن ِ در شدن  

 شدن در بودن  

بودن اي نيست  

که خواست ام نبودْ بودِ بودني ست   

وقتي خيزاب هاي شوم راه هايي كه هيچ نرفتي/نرفته اي مقابلت بيايد و تو نخواهي ش ديدن  

جوی های کوچک نفرت و عشق

نخواستم که پرستيدن هيچ گاه  

وديدم که هيچ کم نداشت ازآن  

ديدن ِ نديدن در هميشه را گزير کجا؟  

يک جور گريه   يک جور کنده شدن     پرت شدن  

آن لحظه که بداني به هيچ جا وصل نخواهي شد  

نشدي  

نمي شوي   

وصل    ديگر  

ولحظه شايد شبي باشد  

نمي دانم  

...

چه کنم با اين چاه پر مخافت     که باز مي شود در درونم؟

 شبْ شب است  

روزْ..روز!  

وتو ـ نه ـ چيزي شبيه اين روزهاي من     بَدگِل!  

اينست رستاخيزمن  

حلقه حلقه گذشتن  

ازتو  

ازبود  

ازنابود  

از بايد بود  

...  

که عشق بود آن چه در آن هشتي کوچک ديدم  

در گرگ و ميش هماره ي دويي  

: ـــــ من مي توانم پيوندي باشم به ساقه ي هر گياه يا گلي که تو بخواهي ، از اين جا که منم ..شکَفت يک ديوار ـــــ    ...   ــــ مرا تا زنده هستم ،پيش از آن که پژمرده شوم درياب ، مرا درياب ــــ   ...  

بوي نا داشت  

بوي برف  

آخ    برف   برف

بويِ برف  

برف 

بوي برف  

برف    برف   برف  

چشمي در من گفت و گو مي ريخت  

در جا انداختِ هم مرز دوسايه  

بودن در شدن ...  حرف هايي نبودند

 که شدند  

که آمدند  

که ماندند  

که خطور کردند  

که خاطره شدند  

که خطور کردند و خاطره شدند  

پيش از آنکه آمده باشند  

بيايند  

و  

لحظه شايد شبي باشد  

جاري در دستان شريف يک مرد  

مي روم  

شبي

چشم هاي ام را مي بندم  

 تا جهان را از ياد ببرم  

/ 0 نظر / 3 بازدید