به رسم برداشتن بکارت poet

اين بار از تو نمی گويم

امروز از آن گونه که اين گونه جهيده ای بر آب ها

با تو از بيضه ی مرغان علف می گويم

از مزامير پرّ مرغان هوا...

: نه بودم.اما بودم.می پريدم تا از پشت اين ديوار مرزهای تازه ببينم.نشد.ديدم که نشد.ديدم که نشد.ديدم که سکه را گم کردم.ديدم سال ها پيش آنچه به نام خودم ضرب خورد،از رمق افتاد.سياه شد.ديدم که سکه ای نداشتم.ديدم که کوتاه بودم.فکر می کردم که روزی بالاخره روی ماه را کمکمَک کم می کنم..هودج اش را کج می کنم.به راهی می روم که گم ام کند.جور ديگری تعقيبم کند.که سرش بخورد به آن ديوار.که له شود.که بميرد.که پرت شود و گوشه ای بميرد.که گل از گل چپق مقدس نشکفد:که ريسمان ِهيچ شبی را نکِشد.که خاموش شود دنيا.فکر می کردم که خدا يکی بود.اما نبود.يکی نبود هم ،نبود.فقط يک بود.ديدم که کوتاه بودم.ديدم که پادشاهی کوچک بودم. وآخرين سکه را گم کردم.ديدم که صفر بودم.وهيچ کس به احترام ام نايستاد.ديدم که صفر بودم و کسی کنارم نايستاد.که بايستم.که نيافتم.که بگذرانم از سر،نه توهای جمع و تفريق و زاويه را ،نُه توی ارواح اجسام اخته. که طعم همه شان را در چشايی خود دارم.بيش از همه به دستانی می انديشم که آن ديوار را برايم ساخت.ولحظه ای را که به دستانش فرمان ايست داد.وبه او که می رفت صبور..سنگين..سرگردان..چه گونه؟ . بايد عاطل باشم . بی هوده می گريختم.بايد عاطل باشم.بی هوده می گريختم .من زمينی نداشتم.من هيچ جا نبودم...

/ 0 نظر / 4 بازدید